بهنامبهنام، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسر گل مامان و بابا

خاطره

سلام به برگ گلم، دوسال و چهار ماه از اولين لمس گرماي عشق تو ، از اولين تلاقي نگاه من و تو ، از اولين درآغوش گرفتنت ، از اولين  صداي  گريه ات  ، گريه اي كه با شنيدنش من هم به گريه افتادم . پسر نازم، آرامم ، نزديك به دو سال و چهار ماه با هم هستيم ، من با تو نفس مي كشم  و هر روز هاشق تر . پسر گلم  ، عشق به تو آنقدر در تمام وجودم ريشه دوانده كه هر لحظه دوريت كلافه ام مي كند ، دقيقه هايي كه در كنارت نيستم ، ذهنم و قلبم لبريز از تو و بودن با تو ست. اميدم ، بزرگترين لذت زندگيم ، بوئيدن عطرتنت و بوسيدن روي ماهگون توست. مدتي برايت از خودت ننوشتم و فقط عكس گذاشتم. هر بار خواستم همه خاطراتت را جمع كنم و ي...
10 مهر 1392

خاطرات

بچه ها خیلی زود بزرگ میش و مامان باباها رو انقدر سرگرم میکنن که نمفهمن کی پیر میشن بهنام الان خیلی بزرگ شده شیطون شده و من اصلا نفهمیدم این دوسال و سه ماه چجوری تموم شد. خیلی شیطونه وتازه شیرین زبون هم شده. جملات و حرفهاي بهنام: مامان بيا  بگلم (بغلم) كن  مامان شير ساده بده من بخورم  بابا كجاست؟ سركاره آره؟ برم نماز بخونم دير شد نرو سركار پيشم بمون از پرده مي ترسم . گل داره . پرده ترس نداره نازي پرده بريم بيرون دَ دَ (بيرون) گطار (قطار) سوار شيم . بريم بــازار بگرديم . اتوبوس ميگه پيس (صداي در اتوبوس كه باز و بسته مي شه) بريم ؟ برو عبق عبق (عقب) وايسا خرسيم (عروسك خرس) كجاست؟ ني ني گيره (گريه) ميكنه...
12 شهريور 1392

خاطره و عكس

سلام اسم پسرمون بهنام هستش فعلا ٢ سال و  29 روزشه و 19 ارديبهشت 1390 تو بیمارستان پارس تهران به دنیا اومد وقتی به دنیا اومد همه تو بیمارستان منتظر فسقلي بودن تا ببيننش ، بابايي اولین نفری بود که دید خوشحال شد ،وقتی من هم ديدمت اشک شوق ریختم و به خاطر سلامتی ات خدا رو شکر کردم ، بابايي خیلی دوستت داره و همیشه بهترین چیزهارو برات ميخره و ماماني هم خیلی دوستت داره و با صبر و حوصله از تو مراقبت ميكنيم تا از دوران نی نی بودنت لذت ببري . تو هم با خنده هات با شیرین کاریهات ما رو خوشحال و سرحال میکني خلاصه خیلی دوستت داريم و از همه بیشتر خ...
16 خرداد 1392

كارهاي جديد

سلام ؛ پسر عزيزم ، بهنام کارهای دیگران را تکرار مي كند برای مثال ، هنگامی که باباش با تلفن صحبت می‌کند ، او هم از جيب شلوارش تلفن را درمي آورد و با تلفن صحبت می‌کند و مي گويد : سلام  خوبي كجايي خداحافظ بيا و ...... خيلي حرف و جمله هاي كامل مي گويد. بهنام با هر چيزي دوست دارد ضربه بزند و توليد صدا كند و قصه را دوست دارد و كتاب رنگي را ورق مي زند و نگاه مي كند و براي خودش كتاب مي خواند و عكس هاي آن را نگاه مي كند و با خودكار روي آن خط خطي مي كند (نقاشي مي كشد) می‌تواند فنجان کوچک يا ليوان خود را در دست بگیرد و راحت آب بخورد و قاشق را به دهانش ببرد . از انجام انواع بازی‌های گوناگون لذت می‌برند ، ضربه زدن...
15 ارديبهشت 1392