بهنامبهنام، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسر گل مامان و بابا

تولد

سلام به پسر گل عزیزم تاریخ دقیق تولدت می دونی کی هستش . من بهت میگم  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت سال ١٣٩٠ در بیمارستان پارس ساعت ٧:٥٥ صبح زیر نظر دکتر معظمی و دکتر شریف به دنیا آمدی . همون اول هم چشمات باز باز بود و همه جا رو نگاه می کردی . همون اول هم واکسن زدی و روز ٢١ اردیبهشت از بیمارستان مرخص شدیم و روز ٢٥ هم بابایی برات شناسنامه گرفت . دفترجه بیمه ات هم ٥ خرداد بابا گرفت و هفتم خرداد هم ختنه ات کردیم .  فدات بشم من عزیز دلم از طرف مامان و بابا  
29 مرداد 1390

خاطره

سلام به به روی ماه پسر گل چند روز پیش توی خواب و بیداری داشتی شیر میخوردی که یک دفعه دستت رو بردی طرف صورتت و یهو زدی زیره گریه یک دقیقه بعد که آروم شدی دیدم زیره چشم چپت قرمز شده و کمی هم خونی شده . بله آقایی که شما باشین خود زنی کرده اومده چشمتو بمالونی - چنگ زدی و پای چشمتو خونی کردی و قرمز شده . فدات بشم من آخه من ناخونهاتو هم گرفته بودم . برای اولین بار خود زنی کردی . قربونت برم من از طرف مامان و بابا ...
13 مرداد 1390

گشت و گذار تو بازار

پسر گلم امروز وقتی از سرکار اومدم خونه به مامانت گفتم لباس بپوشین بریم بیرون مامانی هم لباس تنت کرد و سه تایی رفتیم بازار مرکز تجاری تو رو هم گذاشتیم تو کالسکه و تو بازار یه دوری زدیم حسابی خسته شده بودی میخواستم بدم اقا نقاش تو بازار ازت یه کاریکاتور خوشگل بکشه که جنابعالی خودت رو زود به خواب زدی و خوابیدی دفعه بعد که رفتیم حتما میدم عکست رو بکشن و برات  میذارم تو وبلاگت قربونت برم که الان گرفتی و تخت  خوابیدی ولی نیم ساعت دیگه بیدار میشی و نمیذاری مامانی تا صبح بخوابه   یا گریه میکنی یا شیطنت و بازیگوشی فدای تو بابا
9 مرداد 1390

اولین قهقهه

سلام به پسر گل پریروز برای اولین بار صدای خنده ات فضای خونه رو پر کرد . نمی دونی چه کار می کردی . میخندیدی و قهقهه می زدی . دلم داشت قنج می رفت . از خوشحالی داشتم گریه می کردم بابا گفت که چرا گریه می کنی و من حرفی نداشتم که بزنم .این قدر باهات بازی کردم که خسته شدی . فدات بشم من از طرف مامان و بابا  
7 مرداد 1390

سرحال و قبراق

عزیز گلم امروز هزار ماشااله خیلی سرحال بودی و همش میخندیدی با خنده هات تموم خستگی رو از تنمون در میکنی راستی امروز روروک تو رو سرهم کردم و برای اولین بار تو رو توش نشوندیم میدونم که خیلی زوده که راه بری ولی همون که اون تو نشستی هم برای ما جالب بود هم برای خودت با تعجب دور و برت رو نگاه میکردی تو پست بعدی عکست رو میذارم تا برات یادگاری بمونه دوستت داریم مامان و بابا ...
28 تير 1390